من از درون مرده ام ، من زخمی حرفهای ناگفته ام…
گاه میخواهم بر موج خیالم سوار شوم پارو بزنم و پارو به دنیای درون
مطمئنم جهان خارق العاده ای در درونم انتظارم را می کشد!

نادیده گرفتن درون مرا به کجا خواهد رساند؟‌

از پشت درهای بسته درونم نجواها را می شنوم،
می خواهم درهای بسته ی درونم را بکوبم تا ببینم چه خاطره ای پشت در می آید!
و بگویم آمده ام تا تو را از دالانهای درونم بیرون بکشم و رو به رو شوم با هر آنچه پنهان کردم در درونم! بیرون بکشم هر آنچه نگذاشت با خودم روراست باشم و هر آنچه مانع اصیل بودن خودم با خودم شد!

با توجه به درون چه خواهم شنید ؟

خاطره در درونم می گوید برو بگذار مدفون بماند هر آنچه آزارت داد و تو نخواستی آن را بررسی کنی و گفتی بگذار برای وقتی دیگر! گفتی زمانش خواهد رسید ولی هیچوقت زمان آن را به خودت اختصاص ندادی و هر روز از خودت دورتر و دورتر شدی.

چه از درون من مانده است؟


حال که به خود و درونم می نگرم انباری از باروت ذخیره شده ام! ازناگفته ها و افسوسهایم، از خشم فروخورده ام، از آه های کشیده شده ای که موجی از احساسات درونی را در رگه هایش پنهان داشت و در نبض درونم می زد و من آهم را که از سر صداقت در من جریان داشت بغض کردم و فروخوردم! از احساساتم ترسیدم و نادیده اش گرفتم!

می خواهم چه تصمیمی برای درونم بگیرم؟

آمده ام به دنیای درونم و پشت در همان آه و می کوبمش و باز می کوبم تا جاری شود موج احساساتم و پارو خواهم زد در دریای احساسم! به منظره های بدیع درونم خواهم نگریست.
می خواهم درهای درونی را یکی یکی بکوبم و بیرون بکشم ناگفته هایم را و تمام کنم افراد ناتمام زندگیم را و پاک کنم هر ردی که مرا در رنج نگه داشته است…

نه! دیوانه نشده ام فقط دارم تصمیمات مهمی برای خودم، زندگیم و درونم می گیرم، درونی که همه چیز من است…